بابام ,شماره ,تعميركار ,كردم ,ديگه ,گفتم ,شماره نمايندگي ,بابام گفتم ,ماشين لباسشوئيسلام ميخواهم بنويسم ولي حال ندارم خوابم مي آيد ولي عشقمان به كتابخواني خواب از چشممان مي ربايد ان زمان كه همه ميخسبند و من با چراغ مطالعه ي خويش برگي از كتاب هري پاتر را ميخوانم

فردا قرار است ديگر تعميركار ماشين لباسشوئي بيايد ديگر از اين ماشين كاري برنمي آيد باشيد كه فردا زود بيايد و زود برود  من اعصاب ندارم اگر لفتش دهد

ميگما پريروز بابام گفتم كه اين ماشين رو بيان بدرستن بعد بابام گفت شماره نمايندگي گير بيار بزنگ بگو بيان بعد منم از اونجا كه دختر خعلي احساساتي استم نشستم زنگيدم به 118 گفتم نمايندگي ماشين لباسشوئي فلان رو ميخوام بعد يه شماره داد اصن درستنبود بعدش نشستم فكر كردم و فكر كردم كه چيكار كنم يهو به ذهنم رسيد بزنگم به فلان حاجي كه فروشنده معروف و بسيارررررررررر مرد خوب و مومنيه و حتما هم شماره نمايندگي لوازم خانگي هاي مختلف رو داره چون فروشنده س پسسسسسسسسسسسسس زنگيدم و شماره رو داشت شماره موبايل تعميركار هم بود بعد زنگيدم به ايشون و گفتش كه شنبه يه زنگ بزن شما .بعد گفتم  شنبه اون هفتهههههههههههه؟؟!!! بعد گفت خب دور روز ديگه شنبه س بعد گفت ا ببخشيد فك كردم امروز شنبه س بعد كلي خنديد منم ديگه گفتم بابام زنگ ميزنه شنبه خيلي ممنون و خداحافظي كردم

بعد ديگه امروز بابام زنگيد بهش و قرار شد فردا بياد.بعد بابام گفتم بگو كي مياد كه خونه باشي بابا.اخه من حوصله تعميركار ندارم اعصابم خورد ميشه خيلي طول ميكشه كار تعميركارا توي هر زمينه اي كه باشه منم با چادر و كلي رو گرفتن وقتي كه تعميركار مياد.چون ناآشنا هستن و نميدونم كي به كي هستن خلاصه دخيخا رومو ميگيرم كه هيچي جز يه چشام پيدا نيس بعد واميسم دورادور تا كار تعميركار تموم بشه با فاصله هزار كيلومتري به اين صورت كه در عسك موشاهده ميكنيد اصنم ترسو نيستم

 

بعد اينكه بچه ها ميگم يه چيزي يادم اومد اينخده ما خنديدم وقتي يادمون اومد كلي خاطره انگير شد واسمون اون دوره ميگم يادتونه بچه بوديم همه دخترا از اين مانتوهاي اپل دار ميپوشيدن انگار هر كي اپلش بزرگتر بود شخصيتش بيشتر بود مث الان كه هر كي قوز پشت سرش بزرگتره شخصيتش بيشتره اون زمانم يه اپلاي بزرگي بود ميزدن كه اصن از چهارچوبه در طرف رد نميشد

شكلشو كشيدم قشنگ توي عمق فاجعه فرو بريد عسك يه خانوم خعلي باشخصيت در زمان سلطنت اپل دار ها

 

خب ديگه برم مثلا هم خسته بودم شبتون بخير يا علي آجياي عزيزدلم خوف بخوابيد

منبع اصلی مطلب : جادوگري
برچسب ها : بابام ,شماره ,تعميركار ,كردم ,ديگه ,گفتم ,شماره نمايندگي ,بابام گفتم ,ماشين لباسشوئي
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :