گفتم ,پاتر ,ميگه ,خانوم ,كتابا ,بابام ميگه ,خانوم گفتممن اومدممممممممممممممم من داراي هيجانات ذايدالوصفي شدمممممممممممم ميدونيد چراااااااااااااااااااا.خب بذاريد واستون بگم آقا ديروز زدم سيم آخر فكري كردم كه سيستم هيجانيم فوران كرد زنگيدم به يه كتابفروشي و گفتم كه كتاباي هري پاتر موخوام يالا يالاااااااااااااا بعد گفتم آقا شوما كتاباي هري پاترو هم داريد؟دخيخا با اين چهره گوشي دستم بود بعد گفتش بله خانوم گفتم جدي؟گفت بله خانوم.گفتم يعني جلد يك و دو سه رو داريد؟ گفت يك و دو سه نميدونم چيه اسمشونو بگو. توي دلم گفتم ،امتحان هري پاتره؟ بعد گفتم آقا هري پاتر و سنگ جادو هري پاتر و تالار اسرار هري پاتر و زنداني آزكابان بعد آقاهه گفتش صبر كن صبر كن خانوم اينخده خندم گرفت بعد گفت اوليشو بگو بد دوباره به ترتيب گفتم و هي يكي يكي گفت بله داريم

بعد منو ميگي آقا گفتم خيلي ممنون آقا ميخرمشون.بعد قطعيدم گوشيو و دوان دوان راهيه حال شدم هيشي ديگه خريدمشون به اين صورت

 

ضخامتشم خيليه فك كردم كم صفحه باشه ولي تا از 400 تا 500 صفحه هستن

 

 

اينم عسك تك تكشون اصن يه وضي ديوونه شدم يعني يكي منو بيگيرهههههههه

 

 

 

 

بعد خلاصه اينطورياس.به خدا واقعا نفس تازه گرفتم امشب ميخوام زود برم شروع كنم بخونمشون وايييييييييييييي خدايا اصن نيدونم از هيجان اين كتابا چيكار كنم

نشسته بودم وسط حال با ذوق مرگيات كتابا رو هي ميديدم بعد ميذاشتم زمين اون يكي رو برميداشتم بعد مامانم به من نگاه كرده اينطوري بعد به بابام ميگه كه ببين چه اداهايي درمياره دخترت.همش داره فيلم هري پاتر ميبينه الانم كتاباشو همچين داره ميبينه انگار اصن نميدونه قضيشو

اينقد خندم ميگيره مامانم كه ميگه هري پاتر بعد دو ساعت بابام ميگه هري پاتر چيه حالا؟واي خدااااااااااااااااا بعد ميگم بابا هري پاتر اين عكسه رو كتاباس

اينم فاكتور كتابا.واسه يادگاري نگهش ميدارم ميچسبونم توي دفتر خاطراتم اون ناهيد مربوط به انتشاراتش هس

خب ديگه برم مشغول خوندن بشم شبتون بخير عزيزاي دلم

منبع اصلی مطلب : جادوگري
برچسب ها : گفتم ,پاتر ,ميگه ,خانوم ,كتابا ,بابام ميگه ,خانوم گفتم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :